پیش از آنکه به ورودی نمایشگاه زنان و تولید ملی در بوستان گفت و گو برسم، صف رفت وآمد آدم ها از دور دیده می شد؛ خانمهایی که چند کیسه خرید را همزمان در دست گرفته بودند، مردانی که پشت سر خانواده راه می رفتند و کودکانی که میان جمعیت گم می شدند و باردیگر خودشان را به دست بزرگ ترها می رساندند.
چند قدم مانده به ورودی، زنی را دیدم که کیسه های خرید را روی زمین گذاشته بود و برای چند لحظه نفس تازه می کرد. کنار او دختر کوچکی ایستاده بود و با اصرار چیزی را از مادرش می خواست. مادر خم شد، دست دخترش را گرفت و آرام اظهار داشت: «بعداً برات می خرم.»
کمی آن طرف تر، خانواده ای از نمایشگاه خارج می شدند. دست هایشان پر بود، اما گفت وگویشان بیش از آنکه در رابطه با خریدها باشد، درباره ی قیمت ها بود. مرد خانواده لیست خرید را در دست گرفته بود و با همسرش حساب وکتاب می کردند؛ چند قلم جنس را خریده بودند و چند مورد دیگر را گذاشته بودند برای بعد.
وارد نمایشگاه که شدم، فضای متفاوتی پیش رویم بود. غرفه ها با رنگ ها و طرح های مختلف کنار هم قرار گرفته بودند؛ از لباس و کیف گرفته تا صنایع دستی، فرش و زیورآلات. فروشنده ها مشتری ها را دعوت می کردند که اجناس را ببینند و بعضی ها هم مشغول توضیح در رابطه با محصولاتشان بودند.
اما در بین این همه رنگ و رفت وآمد، چیزی بیش از اجناس توجهم را جلب کرد؛ گفت وگوهای کوتاهی که میان فروشنده ها و مشتری ها شکل می گرفت.
یکی درباره ی قیمت می پرسید، دیگری چانه می زد و بعضی ها پس از شنیدن قیمت، چند ثانیه مکث می کردند و بعد راهشان را بسمت غرفه بعدی ادامه می دادند.
من برای خرید به نمایشگاه نیامده بودم. آمده بودم ببینم خانمهایی که اینجا تولید می کنند چه می گویند؛ از فروش، هزینه تولید، مشتری و بازار گرفته تا مشکلاتی که پشت ویترین های رنگارنگ غرفه ها کمتر دیده می شود.
می خواستم پای حرفشان بنشینم و ببینم پشت این نمایش پررنگِ «تولید ملی» چه روایت هایی جریان دارد؛ روایت خانمهایی که شاید بخشی از سرمایه زندگی شان را پای این کار گذاشته اند و حالا میان رشد هزینه ها، کاهش قدرت خرید مردم و امید به ادامه مسیر، تلاش می کنند چراغ کسب وکارشان را روشن نگه دارند.
نمایشگاه شلوغ بود و غرفه ها پر از رنگ؛ اما قرار بود گزارش من از چیزهایی باشد که در نگاه اول دیده نمی شد.
در میان آن همه شلوغی و آدم هایی که مدام در رفت وآمد بودند، میز کوچکی زیر یکی از پنجره های نمایشگاه توجهم را جلب کرد. روی میز، سازه های چرمی دست دوز چیده شده بود؛ کیف پول های کوچک و آینه هایی با دوردوزی چرمی. همیشه کارهایی که با دست ساخته می شوند، حس وحال دیگری دارند؛ انگار چیزی از سازنده شان در بین تار و پود آنها باقیمانده است.
به دنبال صاحب این آثار گشتم و امیرعباس را دیدم؛ پسری ۱۷ساله که حدود یک سال است با دستان توانمندش چرم دوزی می کند.
امیرعباس دچار دیستروفی عضلانی دوشن است؛ بیماری ای که موجب ضعف تدریجی عضلات اسکلتی می شود. اما این بیماری نتوانسته بود مانعی برای استعداد و توانایی او باشد.
مادر امیرعباس می اظهار داشت: «من کار را از امیرعباس یاد گرفتم و حالا بخشی از کارهای سخت را برای مساعدت با او انجام می دهم.»
مادری مهربان و دلسوز که پتانسیلهای فرزندش را باور کرده بود و آنرا پرورش داده بود.
امیرعباس هم می گفت ارزش کار چرم به دست دوز بودن آن است، نه به دوختن با چرخ خیاطی. می گفت کاردست با روح و عشق ایجاد می شود.
او این هنر را در انجمن دیستروفی و در کنار دیگر دوستانش یاد گرفته بود؛ فرصتی که برای او و مادرش قابل تقدیر بود.
چرم دوزی شاید در ظاهر کاری ساده به نظر برسد، اما به صبر و حوصله زیادی نیاز دارد؛ چیزی که شاید هرکسی توان ادامه دادنش را نداشته باشد. برای امیرعباس اما ماجرا فرق داشت.
او در دام محدودیت های جسمی اش نیفتاده بود؛ محدودیت ها را به مجالی برای ساختن مبدل کرده بود.
امیرعباس پسر پرحرفی نبود، اما سازه های چرمی روی میز و لبخند مادرش، انگار به جای او از تمام چیز حرف می زدند.
از زحمات بسیاری که برای بزرگ کردن امیرعباس کشیده بود تا حالا که ثمره دست فرزندش در مقابل چشم آدم ها به معرض نمایش گذاشته شده است.
کمی بعد، در بین غرفه ها وارد یکی دیگر از آنها شدم. از بیرون همه چیز زیبا بود؛ رگال ها پر از لباس های کودکانه با رنگ های شاد و سرزنده بودند.
اما حرف های خانم ساناز مرادی، به رنگینی لباس های غرفه اش نبود.
کارگاه خانم مرادی که بعد از ۲۰ سال فعالیت، برای ۱۸ خانوار محل کار و درآمد بود، در ۹ اسفند و بر اثر جنگ و به هدف خوردن موشک لطمه دید؛ آن قدر که دیگر امکان ادامه فعالیت و ماندن در آنجا وجود نداشت.
وقتی از او پرسیدم چرا برای دریافت کمک سراغ بهزیستی یا کمیته امداد نرفته است، چیزی اظهار داشت که انتظار شنیدنش را نداشتم.
او گفت خودش قبل از این از بهزیستی نیرو برای کارگاهش می گرفته است.
زنانی از راه مؤسسه خیریه مهرآفرین و با حمایت شهرداری منطقه ۷، برای پشتیبانی از زنان سرپرست خانوار، در کارگاه او مشغول بکار بودند؛ خانمهایی که حالا، با لطمه دیدن کارگاه، کار خودشان را هم از دست داده بودند و خانه نشین شده بودند.
با این که خودش دیگر درآمدی نداشت و بخش بزرگی از سرمایه اش را از دست داده بود، بازهم نگران نیروهایش بود و به آنها کمک می کرد.
می اظهار داشت: «بعضی وقت ها از جیب خودم وسایل مورد نیاز زندگی تهیه می کنم و برایشان می فرستم.»
از «عمه خانوم» برایم گفت؛ زنی مسن که خودش فرزندی نداشت، اما برادرش در زندان بود و همسر برادرش، دو فرزندشان را رها کرده بود. حالا عمه خانوم سرپرستی دو فرزند برادرش را بر عهده داشت.
خانم مرادی می گفت تمام تلاشش اینست که بتواند به عمه خانوم و دیگر نیروهایش کمک کند؛ حداقل برای فراهم کردن همان حداقل های زندگی.
با همه این ها، نگذاشته بود ناامیدی درونش رخنه کند و در تلاش بود باردیگر کارگاهش را سرپا کند.
خیلی تلاش نموده بود که با بردن اجناس به بازار، باردیگر بتوانند روی پای خودشان بایستند، اما می گفت حدود ۴۰۰ میلیون تومان چک برگشتی دارد.
مغازه هایی که اجناسش را به آنها داده بود، نتوانسته بودند هم از پس هزینه های خودشان بربیایند و هم پول اجناس او را پرداخت کنند.
به قول خودش، «یک سراشیبی است که همه با هم در آن هم درد هستیم.»
چک ها در ارتباط با کسانی بود که در بازار جمهوری برای خودشان اسم ورسمی داشتند، اما حتی آنها هم دیگر توان پرداخت هزینه ها و بازگرداندن پول ها را نداشتند.
می گفت وقتی باردیگر بدنبال جایی جهت راه اندازی کارگاه بودند، شهرداری مکانی را پیشنهاد داده است، اما هزینه اجاره آن برایشان قابل پرداخت نبود.
حالا تمام وسایل و امکانات کارگاه، در پارکینگ خانه یک حاج خانوم نگهداری می شود؛ زنی که لطف کرده و فضای خویش را در اختیارشان گذاشته است.
می گفت سقف دو متری و نبود در و پنجره، امکان به کار گرفتن نیرو را در آنجا ندارد و هم اکنون فقط خودش و مادرش اهتمام برای تولید دارند.
ساختمان قبلی هم بازهم در انتظار دریافت خسارت است.
اما شاید سخت ترین تصمیم خانم مرادی، برای پرداخت دستمزد نیروهایش بود؛ فروختن حلقه ازدواجش.
وقتی از او پرسیدم چرا چنین تصمیمی گرفته است، اظهار داشت: «اینکه چک من بازگشت خورده، دلیل نمی شود حق الزحمه نیروهایم پرداخت نشود.»
با این حال، تمام این تلاش ها هنوز نتیجه ای نداشت. حتی هزینه فروش اجناس همین نمایشگاه هم مقرر است سه ماه دیگر به دستش برسد.
نقطه ای از امید وجود دارد، اما نه با شرایطی که هر روز قیمت اجناس تغییر می کند؛ تغییراتی که گاهی در چند روز، به اندازه چند ماه زندگی و کار یک تولیدکننده را زیرورو می کند.
هنوز در بهت حرف های خانم مرادی بودم و ذهنم به روزهای جنگ برمی گشت. بعضی ها از جنگ جان سالم به در برده بودند، اما زندگی شان همان جا، زیر آوارها، جا مانده بود.
گاهی آدم از حادثه جان سالم به در می برد، اما سال ها تلاش و تمام چیزی که برای ساختنش زمان گذاشته است، در چند لحظه از بین می رود؛ زخمی که شاید دیده نشود، اما مدت ها با آدم می ماند.
به اطرافم که نگاه می کردم، احساس می کردم این اولین نمایشگاهی است که زیبایی اجناس، اولویت نگاه من نیست.
این بار، خستگی نشسته بر چهره آدم ها بود که بیش از هر چیز دیده می شد.
وارد غرفه دیگری شدم.
زنی خوش رو پشت میزی نشسته بود و روی آن، سازه های چوبی پتینه کاری شده ای قرار داشت که چشم را به خود خیره می کرد.
خالق آن سازه های زیبا، راحله نظری بود؛ هنرمندی با تحصیلات کارشناسی ارشد نقاشی که در کنار نقاشی، به تولید صنایع دستی و عکاسی نیز مشغول بود.
۱۹ سال بود که کارگاه داشت.
کارگاه وی در نزدیکی بیت رهبری قرار داشت و بر اثر انفجار، به صورت کامل تخریب شده بود.
دوربین های عکاسی، لنزها، چوب ها، دستگاه ها و وسایلی که طی سال ها تهیه کرده بود و همین طور آثار ساخته شده، همه زیر آوار از بین رفته بودند.
خسارت واردشده، به قول او، حدود پنج میلیارد تومان بود.
شهرداری برای بازسازی و ساخت باردیگر از محل بازدید کرده و وعده هایی برای کمک داده بود، اما برای جبران خسارت تجهیزات و وسایل کارگاه، هنوز اقدامی صورت نگرفته بود.
راحله نظری از لحظه ای اظهار داشت که او را از زیر آوار بیرون کشیده بودند؛ روایتی که حتی با گذشت شش ماه، آثار جسمی و روحی اش بازهم با او مانده بود.
آخرین حرفش، درخواست کمک و حمایت بیش از زنان بود.
حرفی که با لبخندی عجیب همراه شد؛ لبخندی که میان درد و امید ایستاده بود.
و همان لبخند، بدرقه راه من شد.
در مسیر، با چند نفر دیگر از هنرمندان و کارآفرینان زیرمجموعه امور زنان شهرداری نیز صحبت کردم.
یکی از مهم ترین دغدغه هایشان، فراهم شدن مکانی مناسب برای برگزاری نمایشگاه بود. آنها از بوستان گفت و گو می گفتند؛ جایی که به باورشان فروش و رفت وآمد بیشتری دارد.
می گفتند برای ساختن هر اثر، ساعت ها و گاهی روزها زمان می گذارند و برای حضور در یک نمایشگاه نیز باید هزینه و انرژی زیادی صرف شود. پس نمایشگاه باید جایی برگزار گردد که مخاطب داشته باشد و این همه تلاش، به دیده شدن و فروش ختم شود.
اما نگرانی دیگری هم داشتند؛ نگرانی از به حاشیه رفتن و در نهایت فراموش شدن صنایع دستی و هنری ایران بود.
صنایع دستی و سازه های دست ساز، در بین لیست بلندبالای نیازهای مردم، شاید اولویت چندم باشند؛ آن هم در روزهایی که خیلی از خانواده ها قبل از هر چیز به فکر تامین نیازهای ضروری زندگی هستند.
اما همین آثار، بخشی از هنر، فرهنگ و هویت ایران را با خود حمل می کنند.
و شاید اگر امروز دیده نشوند، فردا تنها جای خالی شان باقی بماند و به تاریخ پیوند بخورند.
وقتی از آخرین غرفه بیرون آمدم، نمایشگاه همان نمایشگاهی بود که هنگام واردشدن دیده بودم.
همان غرفه ها.
همان اجناس.
همان رنگ ها.
اما دیگر هیچ کدام برای من فقط یک کالا نبودند.
هرکدام داستان های ناگفته بسیاری پشت خود داشتند.
پشت هر میز، داخل هر غرفه و میان هر اثر دست ساز، آدم هایی ایستاده بودند با روایت هایی واقعی و گاه دردناک؛ روایت هایی نه متعلق به چندین و چند سال پیش، بلکه در ارتباط با کمتر از شش ماه گذشته.
نقطه ای از تاریخ که زندگی خیلی از آنها را به دو بخش تقسیم کرده بود؛
قبل از آن روز و پس از آن.
این بار، به جای دستانی پر از کیسه های خرید، با دلی سنگین از بغض از نمایشگاه بیرون آمدم؛ خسته از این که نمی توانستم کاری برای آدم هایی انجام دهم که قصه زندگی شان را بی پرده برایم گفته بودند.
با این حال، میان تمام آن خستگی ها، هنوز چیزی شبیه امید وجود داشت.
امیدی که در دستان امیرعباس بود.
در حلقه ای که خانم مرادی برای پرداخت دستمزد نیروهایش فروخت.
در لبخند دردناک راحله نظری.
و در هنرمندانی که با وجود تمام آن چه از دست داده بودند، هنوز آثارشان را روی میز چیده بودند و منتظر بودند کسی بایستد، نگاه کند و شاید قصه شان را بشنود.
به امید روزهایی که نه فقط اجناس نمایشگاه، که حرف های آدم هایش هم رنگ و بوی تازه تری به خود بگیرد.
به طور خلاصه فروشنده ها مشتری ها را دعوت می کردند که اجناس را ببینند و بعضی ها هم مشغول توضیح در ارتباط با محصولاتشان بودند. اما در میان این همه رنگ و رفت وآمد، چیزی بیشتر از اجناس توجهم را جلب کرد؛ گفت وگوهای کوتاهی که میان فروشنده ها و مشتری ها شکل می گرفت. یکی در رابطه با ی قیمت می پرسید، دیگری چانه می زد و بعضی ها بعد از شنیدن قیمت، چند ثانیه مکث می کردند و بعد راهشان را بسمت غرفه بعدی ادامه می دادند. من برای خرید به نمایشگاه نیامده بودم. به اطرافم که نگاه می کردم، احساس می کردم این نخستین نمایشگاهی است که زیبایی اجناس، اولویت نگاه من نیست. اما نگرانی دیگری هم داشتند؛ نگرانی از به حاشیه رفتن و در نهایت فراموش شدن صنایع دستی و هنری ایران بود.